(◡‿◡✿) صهبا (◡‿◡✿) صهبا ، تا این لحظه: 11 سال و 17 روز سن داره

(✿◠‿◠) صهبا دختر من (◡‿◡✿)

روزمره گی با صهبا

بابای صهبا: سلام صهبا: سیام بابای صهبا:خوبی صهبا: میسی بابای صهبا: چه خبرا؟؟ صهبا :‌ هیچی :)   صدرا: صهــــــــــــبا صهبا: جانم, عژیـــــــــــژم ( می دود به طرف صدرا)....... چیه؟ صدرا: صهبا کنترل و بده صهبا: بیگیر, من بـــــــده به به صدرا: چی می بینی صهبا: نانای صدرا: عروسکات کو صهبا: می دود سمت اتاق با بره ناقلا و خرسی میاد........دادا بیا صدرا :‌چیکار کنم صهبا: میره حوله یا دستمال برمی داره می ده به صدرا و می گه: لالا ....... هاپو لالا.......بع لالا...... من:‌صهبا صهبا: چی شده, مـــــــــــــن من: بیا خوراکی . بیسکویت یک عددد بهش می دم صهبا: میسی....... می ره و نرفته ب...
16 خرداد 1391

❤❤¸.•*•☆ روز پدر مبارک ❤❤¸.•*•☆

            پدر جان نگاهت معدن مهر و صفاست و نام تو بهترین سرود زندگیست .   روزت مبارک پدر عزیزم   بابا جون دوستت دارم به اندازه تمام دنیا , می دونی همه باباهاشون رو دوست دارند ولی من می خواهم بهت بگم که من عاشقت هستم. آره می خواهم داد بزنم و بگم بابا عاشقتم.   پدر يعني : محبت ، دوست ، همراز   پدر يعني : ترانه ، عشق ، آواز   پدر يعني : صبوري ، استقامت   تلاش و كوشش و معيار طاقت   پدر يعني : مروت ، مرد خانه   پدر يع...
16 خرداد 1391

وقتی بچه بودم

  بچه که بودم اغوش مادرم را دوست داشتم"چون انجا بهترین مکان برای من بود. بچه که بودم پول را اصلا نمیشناختم. بچه که بودم چیزی به نام فردا را نمیشناختم. بچه که بودم فکر میکردم فقط یک حرف است ان هم حرف راست. ... بچه که بودم تنهااز یک چیز بیزار بودم ان هم دادوفریادبود. بچه که بودم قهرهایم فقط یک دقیقه طول میکشید. بچه که بودم فقط عاشق بودم و از همه چیز لذت میبردم. بچه که بودم گریه های من کوتاه بود وخنده هایم بلند حالا که بزرگ شدم میبینم دنیای بچگی چه سرمایه بزرگی بوده .. ...
9 خرداد 1391

تو خودت نمره بیستی

شیرین عسلم دیگه 20 ماهت شده . حالا کارهایی میکنی و حرفایی می زنی که تحسین برانگیزه  .می خوام بدونی که چقدر دوستت داریم و بهت افتخار می کنیم.   کلی شیرین زبونی می کنی , الان دیگه نسبتا می تونی چندتا جمله را به زبان بیاوری و دیگر اینکه دایره لغاتت هم گسترده تر شده است. صهبای گلم الان بیشتر فکرت به صدرا می باشه بطور مثال وقتی موقع غذا می شه قبل از اینکه غذات رو بخوری به صدرا می گی بخور. قربونت بشم که اینقدر مهربونی همش هم دنبال بابات را می افتی و هر وقت که چیزی رو فراموش می کنه می ری براش میاری . علاقه زیادی به انداختن سفره داری. ما به خاطر جنابعالی که موقع غذا خوردن می رفتی روی میز و اصلا قبول نمی کنی روی صندلی ات ب...
28 ارديبهشت 1391