(◡‿◡✿) صهبا (◡‿◡✿) صهبا ، تا این لحظه: 11 سال و 18 روز سن داره

(✿◠‿◠) صهبا دختر من (◡‿◡✿)

روزگارما با صهبا خانومی

صهبا خانومی داره روز به روز بزرگتر میشه و با نمکتر .حس وجودش روز به روز کانون گرم خونمون رو گرمتر می کن . دیگه کلی با داداش جونش صدرا موشی خو گرفته. وقتی که صدرا از مدرسه می آید صهبا با اون خنده های دلنشینش با اون جیغی که از سر ذوق فضای خونه رو پر می کنه. خلاصه دیگه این چند وقته روزگارمون شده صهبا بعضی اوقات سعی می کنم که از صدرا هم غافل نشم , خدارو شکر صدرا هم خیلی خیلی همکاری می کنه و اون ترسی رو که قبل از بدنیا اومدن صهبا داشتم که شاید صدرا حسودی کنه یا ...... خیلی شایدهای دیگه توی ذهنم می اومد را الان خداروشکر ندارم. راستی یادم رفت بگم که صهبا دیروز برای اولین با موهاشو کوتاه کرد خیلی بانک تر شده اصلا فکر نمی کردیم اینقدر...
21 دی 1390

صهبا دختر من

روزها دارن می گذرن و هر روز وجودت برامون شیرین تر و زیباتر می شه . دیگه داری برای خودت خانومی می شی ها و البته کمی هم قلدر شدی ها!!!!!!!! کلمات جالبی هم به زبان می آوری کلی ما رو به فکر فرو می بری .مثلا به صدرا می گی :گی ما نمی دونیم کلمه گی رو از کجا آوردی ولی برامون خیلی جالبه. تا الان می تونی بگی: دَ: بیرون رفتن آبَ: آب بَ بَ: هم صدای بع بعی و هم غذا مُ: موز اینه: اگر کلماتی که می خواهی با زور ازمون بگیری الله:زمان اذان دستهاتو رو هم کنار گوشت می بری و هم آوایی می کنی البته این رو هم بگم با اذان می رقصی که این کارت برامون خیلی عجیبو جالبه   خلاصه بگم که به هر صدایی که می شنوی یه رقص هم کنارش در می آوری. ش...
4 دی 1390

این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این سوال دیگه شده تکه کلامت عزیزم درست از زمانی که از خواب بیدار می شی به اطرافش چرخی می زنی و همش از ما این سوال رو می کنی قربونت بشم که اینقدر کنجکاو شدی عزیزم. تازه کار جالبی که انجام می دی اینکه می خواهی ما رو امتحان کنی که آیا بهت درست می گیم یا نه بعد از چند تا سوال دوباره به سوال اولیت برمی گردی و دوباره ازمون می پرسی وقتی که دوباره همون جواب رو می شنوی ما رو تشویق می کنی . الهی قربونت بشم که اینقدر می فهمی که ما رو امتحان کنی ببینی که درست بهت جواب می دیدم یانه؟؟!!! خلاصه یکی دیگه از کارهای جالبی که انجام می دی اینه که همین که از خواب بیدار می شی قبل از سوال کردن هات سراغ صدرا را می گیری و همش صداش می کنی و می ...
23 آبان 1390

صهبای 14 ماهه

دخملی دیگه جدی جدی داری بزرگ می شی ها کلی دیگه ما رو سرگرم می کنی با اون جوجو ت داری پر بازی هات , دالی موشی و یا اون اداهای بامزه وقتی که می گیم صهبا موشی لوس شو خودت رو برامون لوس می کنی . گل قشنگم منم مثل بیشتر مامانا فکر می کنم تو خیلی باهوشی. همه کارات برام خاص و دوست داشتنیه. به صدرا که می گی : گی نمی دونم کلمه گ و ی تو رو یاد چی میاره که به صدرا می گی :گی وقتی که می خواهی بگی چی ,می گی : ژی به کفشات می گی : دَ کلی هم با ایکس باکس صدرا حال می کنی و جدیدا خودت اونو روشن می کنی و گل می زنی و با آهنگش هم کلی می رقصی. به کتاب خوندن هم کلی علاقه نشون می دی و ما تصمیم گرفتیم یک طبقه از کتابخانه رو در اختیارت بزاریم و هر وقت خو...
20 آبان 1390

صهبا داره شیر میخوره

شیرین کاریهای صهبا هر روز داره جالب تر و بامزه تر میشه. ما داریم می فهمیم که نه بابا صهبا اونقدر که فکر می کردیم ساکت نیست و روز به روز داره شیطون تر و بازیگوش تر می شه. خلاصه بعد از این که دیدم از صدرا خبری نیست و  صداش در نمی آید بدنبال خانومی گشتیم تا ببینیم کجا داده یه خرابکاری جدید انجام می ده که به این صحنه جالب برخوردیم....................... و بالاخره موفق به خوردن شیر شد   ...
30 مهر 1390

صهبا و پرستارش

از امروز تو برنامه صهبا خانومی اینه که دو ساعت در هفته دور از من و باباش کنار پرستارش باشه تا ببینیم می تونیم برای چند ساعت صهبا رو تنها بگذاریم یا نه. آخه یه کمی سرم شلوغ شده و با مشورت بابای صهبا و صدرا تصمیم گرفتم دوباره کارم را شروع کنم ولی توی یه اشل دیگه اینبار بیشتر در زمینه تدریس وقتم را بگذارم هم به معلوماتم اضافه می شه و هم اینکه توی این شهر تدریس بهتر از کار قبلی ام می باشد علی رغم اینکه توی تهران کار من با درآمد خیلی بالایی بود ولی متاسفانه اینجا نه  برای همینه می گن از شهرستان بریم تهران و تهران شده خودش تمام شهرستانهای ایران   ولی من زیاد از این موضوع ناراحت نیستم لااقل خودم و خانواده ام داریم هوای سالم می خوریم که ای...
27 مهر 1390

روزت مبارک!

دخترم روزت مبارک. می دونی با اومدنت چقدر محفل مارو گرم کردی . صدرا: مامان من صهبا رو خیلی دوست دارم چه خوب شد خدا اون رو برای من فرستاد حالا من یه خواهر با مزه دارم. بابا: ببین هر کی دختر داره غم نداره , ببین خدا منو چقدر دوست داره هم یه پسر گل بهم داده و هم یه دختر ناز. مامان: من هم لبخند می زنم با خودم میگم من چقدر خوشحالم که این همه نعمت دارم. ...
16 مهر 1390

صدرا رفته مدرسه

سلام می دونید صدرا رفته مدرسه . من هم باهاش رفتم کلی حال داد رفتم کلاسش رو دور زدم چقدر میز و صندلی اونجا بود . کاشکی من هم اونجا بودم به صدرا گفتم منو بغل کنه ببینم کلاس چه مزه داره     ...
3 مهر 1390