(◡‿◡✿) صهبا (◡‿◡✿) صهبا ، تا این لحظه: 11 سال و 18 روز سن داره

(✿◠‿◠) صهبا دختر من (◡‿◡✿)

روزمرگی

روزها , هفته ها , ماهها و سال های دارند می گذرند. نگاهی به تقویم می کنم می بینم که روزها و ماهام و سالهایم چه شیرین و زیبا داره می گذرند زیار که خداوند مهربان مانند همیشه به من لطف داره می کنه. به خاطر می آورم روزهای شیرین کودکی ام با تمام لبخندها و گریه هاش. با تمام شادی و غمهاش ولی چه زیبا گذشت به خاطر می آورم دورا مدرسه و شیطنت هایم را چه پرهیاهو و شاد گذشت . چه روزهایی بود. روزهای امتحان دلشورهای کارنامه  و ....... به خاطر می آورم روزهای پر دلهره ایی که می خواستم برم روزنامه قبولی دانشگاه را از کیوسک روزنامه فروشی بگیرم و سپس خنده ها و اشک های شوق من و پدر و مادرم. به خاطر می آورم روزهای اول رفتن به محل کارم و دیدن زیبای...
21 فروردين 1391

صهبا خانوم 18 ماهش شده

  روزها دارن می گذرن و شیرینی وجودت بیشتر می شه حالا دیگه ما 18 ماهه که 4 نفر شدیم یه خانواده جمع و جور و دوست داشتنی . کلی کارهای جدید یاد گرفتی و کلی هم شیطون شدی . حالا 18 ماهه که من با نفسهای تو , خندیدنهات و شیرین کاریهات روزهامو شروع می کنم.     18 ماهه داداشی صدرا و بابا شهرام که بهش می گی عزیزم یه همبازی گیر آوردن و دیگه می تونند ریخت و پاش هاشون رو گردنت بیاندازند. 18 ماهه که صدرا به شوقت از خواب بیدار می شه و همونطور خواب آلود میاد یه ماچ کوچولو از لپت می گیره.   مامانی تبریک می گم، حالا دیگه 1٨ ماهه شدی ها. خلاصه چی بگم گلم کلی رنگ و بو به زندگیمون دادی .بگذریم وقتی صدرا م...
20 اسفند 1390

نوخـــــــــــــــــــــــــــــــــام

صهبا خانومی داره کم کم به ١٨ ماهگی نزدیک می شه , ١٨ ماه زیبا در کنار جمع سه نفری ما . دخمل کوچولوی ما با اومدنش فضای زندگی ما رو عوض کرد , با اومدنش رنگ زندگی ما هم تغییر کرد. جدیدا کلمات جالبی را برای خودش درست کرده . یکی از این کلمات نوخـــــــــــــام است. هر چی بهش می گیم اگر مورد بابش نباشه به جای نمی خواهم می گه نوخــــــــــــــــــام حیف اصلا نمیزاره ازش عکس بگیرم برای همین عکس جدیدی از این خانوم نداریم. همین که می خواهیم ازش عکس بگیریم  کلی گریه می کنه . باید بگم کمی داره لوس می شه. الان هم همش می خواهد از سر و کولم بره بالا تمرکز ندارم براش دو تا کلمه زیبا بگم. در اولین فرصت اگه خوابید حتما میام از روزگار صهبایی ...
7 اسفند 1390

بوووووووووووووووووووووووس

صهبا امروز یه کار خیلی جالب کرد اومد تو اتاق با دستش براممون بوس فرستاد خیلی برام جالب بود آخه این جزء کارهایی بود که بدون آموزش قبلی انجام داد و کلی ما رو شگفت زده کرد. الان که دارم این مطلب رو می نویسم اینجا گاز قطعه، اینترنت با سرعت یه حلزون کار می کنه, وی پی ان هم کار نمی کنه آخه هر وقت می خواهم وصل بشم برم تو فیس بوک از مرکز (جایی که اینترنت اشتراک گرفته ایم) اینترنت را قطع می کنند ، یا هم مسنجر هم که قطعه دیگه چی بگم gmail هم نمی تونم برم توش باید به همین وبلاگ نویسی و گردش توی نی نی وبلاگ و همین سایت های معمولی قانع باشم. آخه الان می خواستم کمی استراحت کنم و فارغ از بچه داری باشم. که متاسفانه با این همه امکانات به هیچ جا ن...
23 بهمن 1390

☆*.:。.✿ عــــــــــــزیـــــــــــزم ☆*.:。.✿

الان یه چند روزیه که صهبا خانومی از خواب ناز بیدار می شه می گه عـــــــــــزیــــــــزم  و دنبال باباجونش می گرده و باباش رو با این کلمه صدا می زنه   خلاصه چی بگم تمام زحمت ها با مامانهاست ولی نی نی ها باباشون رو زودتر از مامانشون می شناسند. تازه هم نی نی جونی ها وقتی تو شکم مامانشون هم هستند اول باباجونشون رو می شناشند. عجب روزگاریه مگــــــــــــــه نـــــــــه!!!!!!   ...
22 بهمن 1390

صهبا غذا نمیخوره

این چند وقت صهبا اصلا تمایل به خوردن غذا نداره و فقط شیر و بعضی اوقات بستنی می خوره و این موضوع خیلی من را نگران می کنه و به همین دلیل گشتی در اینترنت کردم و این مطالب را برای تغذیه کودکان پیدا کردم و تصمیم گرفتم چند پست را مخصوص تغذیه کودک کنم و سر فرصت شروع کنم به درست کردن غذا.   ...
21 بهمن 1390

اولین مسواک صهبا

دیگه صهبا خانوم داره روز به روز بزرگتر می شه و ما تصمیم گرفتیم که برای این خانوم مسواک بگیریم شایید یه کم دیر شده باشد ولی چاره ایی نبود آخه قبل از این صهبا همکاری نمی کرد برای زدن مسواک و من هم بالاجبار فقط با تنظیف تمیز می کردم و حالا که صهبا خودش اعلام آمادگی کرده(همش مسواک صدرا رو می خواست) ما هم تصمیم گرفتیم براش مسواک بگیریم.مدلش را هم اقا صدرا نظر دادند. از امشب مرواریدهای صهبا خانوم بیشتر می درخشند. ...
15 بهمن 1390

بستنی خوردن صهبا خانوم به روایت تصویر

صهبا خانوم ساعت 2 نیمه شب دستور فرمودند که هوس بستنی دارند و هر چه سریعتر برای ایشون مهیا شود. همزمان هم طبق معمول که از خواب بیدار می شوند و درخواست لباس پوشیدن می کنند اینار درخواست فرمودند که کفششون را پایشان کنیم. اوامر اجرا شد.   ...
8 بهمن 1390