(◡‿◡✿) صهبا (◡‿◡✿) صهبا ، تا این لحظه: 11 سال و 17 روز سن داره

(✿◠‿◠) صهبا دختر من (◡‿◡✿)

روزمرگی

1391/1/21 9:59
846 بازدید
اشتراک گذاری

روزها , هفته ها , ماهها و سال های دارند می گذرند. نگاهی به تقویم می کنم می بینم که روزها و ماهام و سالهایم چه شیرین و زیبا داره می گذرند زیار که خداوند مهربان مانند همیشه به من لطف داره می کنه.

به خاطر می آورم روزهای شیرین کودکی ام با تمام لبخندها و گریه هاش. با تمام شادی و غمهاش ولی چه زیبا گذشت

به خاطر می آورم دورا مدرسه و شیطنت هایم را چه پرهیاهو و شاد گذشت . چه روزهایی بود. روزهای امتحان دلشورهای کارنامه  و .......

به خاطر می آورم روزهای پر دلهره ایی که می خواستم برم روزنامه قبولی دانشگاه را از کیوسک روزنامه فروشی بگیرم و سپس خنده ها و اشک های شوق من و پدر و مادرم.

به خاطر می آورم روزهای اول رفتن به محل کارم و دیدن زیبایی فضای صدا و سیما و دلشوره های روز اول کارم و بعد دلبستگی هایم به محل کارم و چرخش در محیط صدا و سیما و .......

 به خاطر می آورم روزی که با دلهره و یه حس غریبی که هنوز هم برایم جالبه و فضولی خودم از پشت درب برای دیدن پدرت و اون شرم و حیای دوران جوانی. یادمه منی که اصلا به ازدواج فکر نمی کردم بدون اینکه خودم بفهمم لب باز کردم و حضور پدرت را با لبخندی خوشامد گفتم.

به خاطر می آورم دوران نامزدی که شاید بدون اغراق بگم پرواز بر روی ابرها و حس بالندگی و ......

به خاطر می آورم قندهای ساییده شده بر سرم و داغی بوسهای گرم بر گونه هایم و اشکهای شوق من , پدر و مادرم و همسرم را.......

به خاطر می آورم آشوبی که در دلم بود و با یه حس غریبی بالا رفتن از پله و جواب آزمایش و اشک شوق و شادی و .......

به خاطر می آورم اون حس خلصه اتاق ریکاوری و گریه نوزاد و خنده های اطرافیان و اشک و شوق و شادی و ......

به خاطر می آورم اون درد زیبا و دوست داشتنی شیر خوردن فرشته ایی ککه در بغلم بود با آنکه درد تمام  وجودم رو گرفته بود ولی باز هم زیبا و دوست داشتنی بود همراه با اشک شوق و شادی....

به خاطر می آورم گفتن اسم مامان و بابا با اون صدای دلنشین کودکانه و بازهم لبخند و اشک شوق و شادی.....

به خاطر می آورم دلشوره روزهای مدرسه رفتن صدرا و دلشوره ها و اشک های شوق و شادی......

به خاطر می آورم درک حس آشنایی که در گذشته در وجودم بود و تکرار آن روزهای شیرین و پر تلاطم و زمزمه آمدن شکوفه ایی دیگر در زندگیم و بازهم اشک شوق و شادی ........

به خاطر می آورم نگاه شیرین و معصومانه کودکی دیگر در آغوشم و لبخند پسرم که حس غرور و بزرگی در برق چشمانش نمایان بود همراه با اشک شوق و شادی.......

روزها می گذرد و ثانیه ها رد می شود , خاطره های میاد و می گذرد و اشک های شوق و شادی سرازیر می شود , دلبندان من......  دختر و پسر گلم اون چیزی که برای ما می ماند همین اشک های شوق و شادی و خاطراتش می باشد.

همیشه بدانیم این خاطره هاست که به زندگی ما رنگ می بخشند و این اشک های شوق است که انعکاس این زیبایی ها را دوچندان می کند و این صدای خنده هاست که ما را نوازش می کند . پس سعی کنید که همیشه این خاطر ه ها را در گنجینه سینه هایتان نگه دارید و همچون جواهری نگهدارش باشید. همچنین سعی کنید در زندگی این خاطر ه ها را بیشتر کنید و اشک های شوق و شادی را هم با دیگران تقسیم کنید. با اینکه روزها و ماه ها و سال ها می گذرند ولی بدانید یاد ها و خاطر ه ها همیشه باقی می مانند . پس سعی کنید خاطر ه های زیبایی را در ذهن ها حک کنید.

به امید اینکه در گنجینه دل ها و ذهن هاتون همیشه خاطر ه های زیبا و دوست داشتنی حک شده باشد و بدانید که دو گل زیبا همراه و همقدم هم می باشی و برای زیبا تر کردن خاطره هاتون به یکدیگر نیاز دارید پس همیشه با هم بخندید و به زیبایی ها فکر کنید.

دوستتان دارم به وسعت بیکران دریاها و اقیانوسها و به بلندای آسمان.

دریایی باشیدو آبی

زلال باشید همچون رود

نرم و دلنشین باشید همچون باران

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)