(◡‿◡✿) صهبا (◡‿◡✿) صهبا ، تا این لحظه: 11 سال و 17 روز سن داره

(✿◠‿◠) صهبا دختر من (◡‿◡✿)

بوووووووووووووووووووووووس

1390/11/23 23:59
478 بازدید
اشتراک گذاری

صهبا امروز یه کار خیلی جالب کرد اومد تو اتاق با دستش براممون بوس فرستاد خیلی برام جالب بود آخه این جزء کارهایی بود که بدون آموزش قبلی انجام داد و کلی ما رو شگفت زده کرد.

الان که دارم این مطلب رو می نویسم اینجا گاز قطعه، اینترنت با سرعت یه حلزون کار می کنه, وی پی ان هم کار نمی کنه آخه هر وقت می خواهم وصل بشم برم تو فیس بوک از مرکز (جایی که اینترنت اشتراک گرفته ایم) اینترنت را قطع می کنند ، یا هم مسنجر هم که قطعه دیگه چی بگم gmail هم نمی تونم برم توش باید به همین وبلاگ نویسی و گردش توی نی نی وبلاگ و همین سایت های معمولی قانع باشم. آخه الان می خواستم کمی استراحت کنم و فارغ از بچه داری باشم. که متاسفانه با این همه امکانات به هیچ جا نمی رسم. این هم از کرامات این روزگاره دیگه .................

باید بشینیم به شیرین کاری های صدرا موشی و صهبا فسقلی نگاه کنیم و شکر خدا. که این هم بزرگترین نعمته.

از این روزها بگم که صهبا خانومی کلی ما رو سرگرم کرده از اون شیرین زبونی هاش و از بازیگوشی هاش

راستی بگم که دیگه علاوه بر دفتر ها و کتابهای صدرا ، دیوارهای خونه هم از دست صهبا شاکی هستند . نمی دونم هر طور که بگید مدادها ، خودکارها و.... را از دست این وروجک مخفی می کنیم نمی دونم از کجا می ره برمدارد و دیوارها را نقاشی می کنه. امسال شب عید کلی از دست این کارهای صهبا باید دیوارسابی کنم. خدا به دادم برسه. از الان دارم در به در دنبال کسی می گردم که بیاد این دیوارها و مبلها را برام تمیز کنه آخه صهبا خانوم هر کدا م را مورد لطف عنایت خود قرار داده و بیچاره مبلهای سفید بنده تبدیل به رنگهایی از قبیل سفید سسی، سفید کاکائویی و........

راستی امروز یه چیز خیلی جالب دیگه ایی که صهبا خانومی انجام داد این بود که وقتی از خواب بیدار شد باباش هم تازه از حمام اومده بود بیرون با حوله حمام بود, صهبا وقتی باباش رو دید کلی ترسید و رفت پشت دیوار قائم شد من هم توی آشپزخانه بود و حدود یک ربع صهبا خودش رو قایم کرده بود و باباش هم نمی رفت لباسش رو عوض کنه. بیچاره دخملی کلی ترسیده بود , چون وقتی من اومدم پیشش با اون حالتهای بانمکش برام تعریف کرد که چقدر ترسیده و صداهایی بامزه از خودش در آورد طفلکی خیلی ترسیده بود. الهـــــــــــــــی فداش بشم من.

پینوشت: عکسها در اولین فرصت گذاشته می شود. سرعت اینترنت پایینه نمی دونم چرا نمی تونم آپلود کنم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)